تبليغاتX
ساده و صمیمی و پاک

ساده و صمیمی و پاک

دوست داشتنی باشیم و دوست بداریم

یه سوال؟

این جمله بود یا نبودن رو دیگه کسی نیست که نشنیده باشه

ولی من یه سوال دیگه دارم

آخرش چی میشه؟؟؟

بد دردیه درد تو گل موندن

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:52  توسط  محمدرضا  | 

عید

عجب

امسال هم تموم شد

توی مدارس اخر هر سال تحصیلی یه کارنامه میدن

نمیدونم تو کارنامه زندگی سال 88نمرم چند شد

نمیدونم اصلا قبول شدم یا یه راست رفوزه

ولی خدا رو شکر یه بار دیگه وقت نو شدن رسیده

هنوز زمان هست برای خوب شدن برای بهتر شدن

خدایا کمکم کن تا تو از من راضی باشی

عیدددددددددددددددد مبارکککککککککککککک

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1388ساعت 14:46  توسط  محمدرضا  | 

ترس



گاهی اوقات فکر میکنی راهی که در پیش داری درست نیست ولی توان مقابله با اون رو نداری

گاهی اوقات فکر میکنی راهی که سر راهت قرار داره راه خطرناکی ولی چاره ای جز رفتن نداری

گاهی اوقات فکر میکنی  راهی که سر راهت ممکن خطرناک باشه  و یا  پر از شادی و شور و انتخاب هم دست خودته که بری یا نری

اون موقع است که وامیستی اول جاده و هی زار میزنی که خدایا چکار کنم برم یا نرم

بعد ناخداگاه یاد این شعر معین می افتی که میگه 

       یه دل میگه برم برم

                                    یه دل میگه نرم نرم

تو این فکرایی که بری یا نری که تازه میفهمی راه دیگه ای هم بوده ولی تو هنوز داری درجا میزنی که حالا چکار کنی

(خودم فهمیدم چی گفتم)

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1388ساعت 23:19  توسط  محمدرضا  | 

زمان

 دلت میخواد فردا بشه.  

خب میشه

دلت میخواد شب بشه.

خب میشه

فردا هم میاد ؛ شب هم میرسه

و عاقبت روزی نه فردایی هست و نه شبی

میخوای باور کن میخوای باور نکن

.................همینی که هست

+ نوشته شده در  سیزدهم مهر 1388ساعت 3:27  توسط  محمدرضا  | 

ویژه شب عید (داستان سوتی بزرگ)

سلام .عید مبارک.بیمقدمه عرض کنم میخوام یکی از خفن ترین خاطرات یک ادم رو براتون بگم و سعی کنید حتما بخونید والبته ابتدا داستان رو براتون میگم بعد در مورد اینکه چرا این همه  سوتی عرضم به خدمتتون که رفیق ما زمان دانشگاه یه پراید سفید خرید و عشق پیرهن سفید و این حرفها اون موقع ها سال 82ماشین مثل حالا زیر دست دانشجو ها نیود و یه روز زنگ زد به ما که فلانی کتاب رو بیار فلان جا جلو معجونی به ما برسون.خلاصه اقا ما رفتیم سر قرار ونگاه انداختیم دیدیم بله رفیق ما با همون پیرهن سفیدش با زیدش(شما بخونید نامزدش)نشستن تو ماشین و دارن معجون بالا میدن و گل میگن و گل میشنون ،تو دلم گفتم دهتنون سرویسه، وامیستادید لاقل من میومدم ؛گفتم بزار یه شیرین کاری جلو این دختره بکنم دوزاری دستش بیاد یا بیفته یا هر چی که حاج ممرضا کیه از عقب ماشین کلم رو خم کردم و اماس اماس رفتم جلو ماشین و یهو با صدای مهیبی که از خودم در کردم پریدم رو کاپوت ماشین و دستام رو هم میکوبیدم به کاپوت.اولش که صدای جیغ شون رو شنیدم که دارن از ترس زهره ترک میشن کلی ذوق کردم البته
صدای جیغ دختره دیگه داشت کرم میکرد تو دلم گفتم عجب کولیه بابا این صورتم رو برگردوندم سمت رفیقم که بگم بابا توجیه کن این زیدت رو وهی نگاه میکردم به رفیقم هی اون نگاه میکرد به من هی من نگاه میکردم به رفیقم هی نگاه میکردم وخلاصه هر چی نگاه میکردم هیچ شباهتی بین این یارو و رفیقمون پیدا نمیکردم و البته اولش که نمیخواستم باور کنم اشتباه گرفتم هی نگاه میکردم یه اشنایی چیزی پیدا کنم ولی خیر یارو هفت پشت غریبه بود...
همونجا رو کاپوت ماشین ولو شدم و از مخم دود شروع کرده بود بلند شدن و یه جورایی ای سی مخم همونجا سوخت و حالا تو این ایر و بیری دختره هی داد میزد دیونست دیونست خلاصه پسره بعد اینکه یخ هاش وا شد اومد پایین گفتم الانه که دهنم رو سرویس کنه و مگه میشه حالیش کرد اشتباهی شده و اومد سمتم و شروع کرد من رو به هل دادن و هی با یه نوع خاصی میگفت برو بینم؛بدو برو بینم که از حرکاتش فهمیدم مرتیکه بیشعور ما رو کاملا دیونه وضع فرض کرده و فکر کرده من دیونم البته تو همون حالت کلی بهم برخورد که این چطور قیافه مایی رو که ازش شوکت و زیبایی و جبروت میباره رو شکل دیونه ها دیده ولی چاره ای نبود و ما هم وقتی وضع رو اینجوری دیدیم مجبور شدیم ادای خل و چل ها رو وسط خیابون در بیاریم (این یه تیکه تصویری)ولی تجسم کنید وسط خیابون جایی که ملت جمع شدن و همه دارن نگاهتون میکنن و یه عده میگن چی شده ادای خل و چلا رو در بیارید ...وحالا بعدش میخواستم برگردم سر قرارنمیتونستم برگردم چون همه شناخته بودن من رو ومیگفتن دیونهه اومد باز ولی خلاصه رفتیم سر قرار و مثل بچه ادم رفتم جلو دست دادم و...خلاصه اگه یه روز با نامزدتون و یا خدای نکرده با زیدتون تو ماشین داشتید گل میداید و میگرفتید(یا میشنیدید) و یهو یکی پرید رو کاپوت و صدای خر کرد از خودش اصلا نترسید چون احتمالا اشتباهی شده...
اما اینکه چرا انقدر سوتی خفن میدم باید بگم خب من همچین ادمی نیستم که یه جا بشینم و تا 23سالگی شیطنت های خفن تو ذات من بود و خب کسی که از بالا اپارتمان مشما اب درست میکنه و میریزه رو سر کله مردم یا میره در خونه ها رو میزنه در میره .مدرسه رفتنش یه شکل و چیز های دیگه خب طبیعی که بالازخره گندش یه جا در میاد مثلا من یه مدت همیشه تو زمان اول راهنمایی تا دوم راهنمایی تو کلم افتاده بود چادر سرم میکردم و میرفتم جلو مهمونا و...یه بار به کلم زد چادر سرم کنم و برم تا پارک محل یه دوری بزنم دقیقا دوم راهنمایی بودم(چادر رنگی)رفتم پایین و (خدایی راست میگم همش رو)داشتم واسه خودم راه میرفتم که یهو فهمیدم سه تا پسر که یکیش همسایه بقلیمون بود افتادن دنبالم گفتم خاک به سرم همینه که بفهمن من با چادر میام پایین و اینور اونور میرم ولی خدایی چه حس بدیه یکی دنبالت بیفته اونم پسر و خوب یادمه که هی تیکه مینداختن چه قشنگ راه میره وهی داشتن خودشون رو به من نزدیک میکردن؛ ما هم دیدیم اوضاع خیطه الانه که لو بریم شروع کردم به دویدن فکر کردم الان دست از سرم بر میدارن ولی یهو با فریاد دزد دزد یه محل خدا وکیلی اعم از زن و مرد و پیر و بچه افتاده بود دنبال من تو دلم گفتم حمید خدایی دستم بهت نرسه(همون همسایمون که افتاد دنبالم)اقا ما بدو محل بدووبدبختیم دیگه فقط سه تا پسر بفهمن نبود و این بود که کل محل میفهمن وخیلی بد وضعی که با چادر باشی و یه جماعت با فریاد دزد دزد دنبالت باشن که بالازخره هم پریدن روم و چادرم رو کشیدن و همه مات موندند و گفتن اینکه محمد ومن هم شروع کردم که همتون رو سر کار گذاشتم و ها ها و بعد هم د درو
فرداش داشتم از پشت چنتا مردهای محل رد میشدم این رو شنیدم فهمیدی دختره پسر اقای فلانی بود دیگه و اونا: نه بابا مرده: من همون اول شک کردم اونا هم هی نه بابا این هم اره چادر سرش کرده بود داشت تو محل جولیون میداد...

تبصره 3بند الف:خیلی از سوتی های خفن دیگرم موند ولی چون به نظرم در قالب نوشته با مزه نیست بحث رو پست بعد عوض میکنم

تبصره 3بند ب:حقیقتش نصفه شبی نوشتم اینا رو و نشد بامزه و فکر بنویسم حالا اگه نمکی نشد به بی نمکی خودتون ببخشید

تبصره3بند ج: عیدتون مبارک و التماس دعا...


+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:24  توسط  محمدرضا  | 

تا حالا براتون پیش اومده که ...


تا حالا براتون پیش اومد تو یه خیابون تو بازار که ماشین ها پارک میکنن خب یه بار خانمی با پاترول کنارم وایساد و با یه لحن پر عشوه و نازی گفت (عزیزم این موتور رو از اینجا بر میداری من پارک کنم قربونت برم ) منم که جوگیر تا حالا تو عمرم کسی این عزیزم و قربونت برم رو بهم نگفته بود دویدم برم موتور رو بردارم از جا پارک ؛ که دیدم یه پسره هم اومد تا موتور رو برداره گفتم خود صاحب موتور اومد دیگه درحالی که با پسره داشتیم موتور رو میکشیدیم کنار گفتم این زنه رو میبینی برگشته با چنان عشوه ای به من میگه عزیزم قربونت برم موتور رو بردارکه داشتم از حال میرفتم ودرحال خنده بودم ومنتظر که ببینم پسره الان چی میگه که یهو دیدم پسره یه قیافه خیلی جدی گرفت و با یه حالتی گفت: ((مادرمه))فکر کنم جالب ترین حالت صورت زندگیم رو اون لحظه داشتم چونکه نیشم باز بود ولی عرق تو پیشونیم رو داشتم حس میکردم و از شدت بهت ،قفل شده بودم سر جام چشام گرد شده بود و مخم هنگ کرده بود و احتمالا صورتم سرخ و داشتم این ارزو رو میکردم که ای کاش زمین دهن باز کنه و...،با هزار بدبختی خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم به گفتن اراجیف که البته منظور من اینه که زن ماشین نرونه ومردم فرهنگ ندارن و خودت برون و...اخرش هم اینجوری تموم شد که زنه از ماشین اومد پایین و رو به من با همون عشوه خاص گفت دستت درد نکنم گلم خیلی لطف کردی و من نگام به پسره خوردو...خدایی ،خدایی به زنه نمی اومد همچین پسر بزرگی

تا حالا براتون پیش اومده که در یه محیط باز پشت سر یکی از همکاراتون با یکی دیگه شروع به حرف زدن کنید و بگید ول کن بابا فلانی رو احمقه مرتیکه رشتیه ،چیزی سرش نمیشه و فقط جو میاد و کارش زیر اب زنی وخلاصه وقتی هر چی دلتون خواست گفتید یهو برگردید و ببینید طرف که پشت سرش حرف میزدید با یه خنده خیلی مسخره پشت سرتون وایساده و دستش رو گرفته زیر چونش و داره نگاتون میکنه ...واسه من بدبخت پیش اومده

تا حالا شده که بخواید یکی رو خفن بترسونید خب چند سال پیش ساعت 10شب تو یکی از کوچه های تاریک شهر وقتی دیدم بابام و ابجیم دارن از دور میان پشت دیوار قایم شدم و بعد از چند لحظه که دیدم صدای پا خیلی نزدیک شد با یه صدای خفن به سمتشون پریدم ولی چشمتون روز بد نبینه چونکه وقتی از خودتون صدایی در اوردید که چنتا کوچه اونوتر رفته و با دست رفتید تو شکم طرف ببینید یارو پدر و ابجیت که نیست هیچ یه دختر 23.24ساله خیلی خوشگله که با چشای وق زده و دستانی که به نشونیه تسلیم بالاست فقط داره نگاتون میکنه و هیچی نمیگه و خشک شده سر جاش وبعد از چند لحظه که هی دارید میگید خانم طور خدا ببخش اشتباه گرفتم خانم طور خدا یهو دهن دختره باز شه و با چنان شیونی کل محل رو جمع کنه...(خدایی دختره خیلی خوشگل بود)
تبصره2بند الف:خب نگفتید از چی بگم منم اینارو گفتم
تبصره2بند ب:خدایی هر 3تایی که گفتم راست بود و واسه روز نیمه شعبان هم اخرین سوتی های خیلی وحشتناکم رو میذارم امیدوارم خنده دار باشه

تبصره 3بند ب:زیاد حال نداشتم خنده دار تعریف کنم ولی شما خودتون تمام سعیتون رو بکنید که بخندید

تبصره اخر:اگر خاطراتی از این دست دارید تو نظرات بزارید



+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط  محمدرضا  | 

چگونه زن ذلیل نباشیم(خانم ها نخونن لطفااااااااااااااااااااااا)


سلام.هرچند بنا به دلایلی ابتدا قصد کردم به خاطرحاشیه های فراوان که تو قسمت نظرات من پیدا شده وهمه دعواها و توهم هاشون رو میارن اینجا حالا حالاها مطلب جدید نزارم ولی خب به این امید که به روال عادی برگرده همه چی بخونید مطلب جنجالی زیر را...این بحث دو قسمت داره یکیش اینکه چرا مرد سالاری و دیگریش راهکارهایی برای زندگی شاد مرد سالارانه ولطفا کامل بخونید چونکه در اخر بحث مطمنم نظرتون تا حدود زیادی تغییر خواهد کرد و نصفه و نیمه ول نکنید چون اخرش حتما بدرد همه خواهد خورد.
واقعا بد زمونه ای شده واقعا
چند وقت پیش سر کار یه اقایی موقع پول دادن گفت ببخشید پول ها دست ریسمه بزار بهش زنگ بزنم بیاد ،من تو دلم گفتم عجب بچه زرنگی تو جیبش پول نذاشته که که یه وقت از جیبش واسه ریسش خرج نکنه؛ بعد از چند لحظه دیدم یه زن ریزه و میزه اومد و گفت چقدر پول میخوای(معلوم بود زنش) و بعد مقداری پول داد دست یارو ویارو هم حساب کرد، یادمه تو اون لحظه دلم میخواست چنان بزنم تو سر مرده که بیفته وهمونجا در جا بمیره و همونجا هم خاکش کنیم و مثل این زن مصری که لقب شهید حجاب رو گرفت بالا سر قبرش هم بنویسن شهید زن ذلیلی.
به بعضی از این اقایون عزیز باید عرض کنم که بابا ابروی هر چی مرده دارید میبرید و دیگه یه جوری شده که دیگه ظرف شستن و جارو کردن و خونه تمیز کردن و...که داره گردن مردها میفته هیچ دیگه قدرت پول تو جیب خودشون گذاشتن رو هم ندارن و مثل بچه ها از زن هاشون پول میگیرن که به وفور دیدم و تو ماشین زنه رانندگی میکنه و مرده کنار دست میشینه (البته اصلا با رانندگی زن ها مشکل ندارم ولی وقتی مرد هست چرا زن برونه و مرد کنار بشینه )
عرضم به خدمتتون که خدا اول مرد رو افرید و لقب ادم رو هم به مرد داد و بعد از چند دقیقه که ادم داشت واسه خودش تو بهشت حال میکرد زن رو افرید والبته لقب حوا رو به زن داد و اصلا زن ها اسم ادم رو از مردها به ارث بردن و باز هم بدونید فرشته ها به ادم که یک مرد بود سجده کردن.
ادم رو کرد به خدا و گفت این چیه؟و خدا در جواب گفت این رو افریدیم برای رفاه و اسایش تو.
لطفا خانم ها جز و وز الکی نزنن چون انقدر تو گوش این مردها این واژه سنتی بودن و متحجر بودن رو کردن که مردها این مورد رو یادشون رفته که اصلا زن خلق شد برای ارامش و اسایش مردو تازه ادامه بدم که از همون لحظات اول که زن خلق شد باعث بدبختی مردها و شخص ادم شد و کلا مردها رو به خاطر زن از بهشت ریختن بیرون(قابل توجه اقایونی که حالا هی به حرف زن هاشون گوش میدن)
اما اقایون بدانند که اصلا زن ها از مردی خوششون میاد که غرور داشته باشه از مردی که ازش حساب ببرن
((و اما اینکه چطور راه رو بپیماییم برای زن ذلیل نبودن.))
...اینکه تو همون لحظات اول نامزدی خودتون رو میکشید و هی به زنه میگید الهی قربونت برم تو همه عشق منی تو همه وجود منی تو همه زندگی منی خب اخرش میشه این دیگه؛.بابا جون همون ثانیه اول انقدرخودتون رو نبازید واصلا مرموز باشید تو دوست داشتنتون.البته باید زن ها حس کنند که دوستشون دارید ولی نفهمن چه میزان و وقتی یه زن بفهمه شما حاضرید براش همه کار بکنید خب طبیعی که اونوقت قدرت نمایی میکنه.
و بگذارید خانم ها برای اینکه دل شما رو بدست بیارن به در و دیوار بزنن نه اینکه همون ثانیه اول فکر کنن کارشون تموم شدست.
...و دیگه اینکه اصلا متنفرم از مردهایی که دست رو زن بلند میکنن وزن هاشون رو تحقیر میکنن ولی خب قدرت مال مردهاست واینکه عقل و تدبیر هم مال(بد تعبیر نکنید)مردهاست.
شما میتونید زن هاتون عاشق شما باشن ولی با هر نگاهتون برای شما کار کنند مثلا وقتی یه جور به زنه نگاه میکنید یعنی برو چایی بیار ووقتی یه جور دیگه یعنی برو شام رو بیار...
...اقایون توجه داشته باشن درست که ما مردهای امروزی دلمون لطیفه و وقتی میبینم زنه داره تنهایی ظرف میشوره میخوایم کمکش کنیم و یا بریم براش چایی بیارم و بگیم خسته نباشی واز این حرفها ولی خواهشا جلو خودتون رو بگیرن و محبتتون رو مردونه تر ابراز کنن و حالا زنه چهارتا ظرف بشوره چیزیش نمیشه ولی شما یه بار بشورید همانا و ...
...قطعا با این موضوع موافقم که ما برده خونمون نمیاریم ویک زن با هزار امید و آرزو میاد ولی باز هم اقایون توجه داشته باشن که همیشه حق وتو در تصمیمات مهم رو برای خودشون حفظ کنند.
همه دارای و اموالتون رو در زبان برای زنتون بنامید واین رو با تعبیر دوست داشتن بگید و یه خورده تهش هم منت ولی هرگز چیزی رو به نام زنتون نکنید(بنا به هزاران دلیل که مجال گفتن نیست)
...احترام رو برای زن هاتون همیشه حفظ کنید و بگذارید حس کنند تو زندگی شما خیلی مهمن ولی شما مردی هستید دوست داشتنی ولی مردسالار
...حتما این رو قبول دارم که موفقیت یک مرد خوشبخت کردن همسرش ولی این خوشبخت کردن به معنی حساب نبردن زن از مرد نیست والبته باز هم به معنی ترسیدن زن از مرد هم نیست و یه جورایی یعنی اینکه زن مردش رو قبول داشته باشه و وقتی دریه موضوع خاص مرد رو حرفی تاکید داره زن قبول کنه و اینکه یه جاهایی هم مرد باید حرف زن رو قبول کنه اره ولی جوری حرف زن رو قبول کنید که مثلا بعد از اینکه فکر کردید شما هم به این نتیجه رسیدید.(با همسرانتون هم دل باشید ولی تو هیچ مورد پشت سر شون راه نرید )
خیلی از حرفها از جمله عواقب دادن مدیریت پول خرج کردن برای اقایون،رفتار اقایون در برابرکارخانم ها،پول در اوردن خانم ها،تحصیل خانم ها،نوع ابراز محبت به روش مردانه وخیلی بحث های دیگه ماند که به علت طولانی شدن بحث فعلا صرف نظر میکنم از گفتنش و شاید تو قسمت 2اگه اقایون خواستن و سوال داشتن وبحثی بود و...خواهم گفت
تبصره1بند الف:بنا به دلایلی نظرات رو فقط ابتدا خودم خواهم خواند و اینکه چند روز بعد نظرات رو علنی بزارم نمیدونم
تبصره1بند ب:نظراتی که احتیاج به بحث داشته باشه اگه بخوام علنی بزارم نظرات رو همینجا جواب میدم اگه نه میام تو وبلاگ خود دوستان جواب میدم
تبصره1بندج:خانم ها میتونن فحش بدن ولی طور خدافکر جانم رو نکنن چون به احتمال خیلی قوی من خودم هم یک زن ذلیل خواهم شد ولی حتما با زنه توافق میکنم جلو فامیل هام ابرو داری کنه
تبصره1بند د:لطفا و خدایی اسم واقعی خودتون رو تو قسمت نظرات بزارید اینکه یکی اسمش بی خبر باشه یکی سیب ترش باشه و یکی بوی علف پرهیز کنید چون واقعا اعصابم خرد میشه واگر اشنا هستید چه بهتر
تبصره اخر: بین ادامه این بحث و اینکه خواسته بوی علف که تو پست بعد از چگونگی شوهر پیدا کردن و زدن مخ مردها(خر کردن مردها)ویا عشق و کلا هر بحثی که دوست دارید نظر بزارید که خواسته شما را بدانیم.
نکته اخر مسخره ترین نظر این خواهد بود که یه دختر نظر بزاره بگه خیلی وب قشنگ و پر محتوایی داری لطفا به وب ما هم سری بزن...


+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط  محمدرضا  | 

یه نظر برای اینکه سن ازدواج خیلی پایین بیاد(2)مردونه بخونید تا خوشبخت بشید


سلام.امیدوارم خوب باشید و سرحال و خوشحال

واما تز من در مورد اینکه چجوری میشه با مبلغ ناچیزی ازدواج کرد و تازه کلی هم پول پس انداز کرد.

قبلش این رو بگم که برای عملیاتی کردن این تز یه پیش زمینه هایی لازم که برمیگرده به هوش خودتون،اینکه چطور این تز رو اجرا کنید و تازه علاوه بر پس انداز کلی هم حال کنید
خیلی ساده است این نظریه 
با توافق خانمتون از 7 روز هفته 3روزش رو شام برید خونه مادر همسرتون و 3 روزش هم بریدخونه مادر خودتون(حتی المقدور زوج و فردش کنید)
واما حالا فایده های این تز
1.شما 6روز هفته رو شام درست نمیکنید و پولش پس انداز میشه
2.برای ناهار اقایون که معمولا بیرونن اما در مورد خانم ها دو راه وجود داره اول اینکه به جای اینکه شام رو رژیم بگیرن ناهار رو رژیم بگیرن که تاثیرش برای لاغری هم بیشتره و راه دوم که اگه نمی تونن ناهار چیزی نخورن از شب قبل که مهمونی هستن مقداری واسه ناهار با خودشون بیارن واینجوری خرج ناهار هم((پر))
3.خب شماها شب ها خونه نیستید ودرنتیجه برق ها خاموشه و پول برق هاتون هم کم میاد
4.تلفن هاتون رو هم شب ها بزنید که خونه پدر و مادرتون هستین خب اینم حل شد
5.در مور پول گازهم که غذایی درست نمیکنید و شب ها هم که مهمونی هستید بخاریتون خاموش باشه
6.در مورد میوه هم که معلومه حساب کارپای کیه !!
7.در مورد بیرون رفتن هم حتما با یکی از دو خانواده برید و موقع حساب بگید جون بابا اگه بزارم حساب کنید ولی بعدش بزارید حساب کنند.(البته بیرون رفتن رو سعی کنید با پدر خانم برید که تعارف بیشتره)
خب اینجوری 26روز زندگیتون خرج ناهار و شام ندارید و اما در مورد صبحونه زیاد هم دیگه خسیس بازی در نیارید ویک چای شیرین با پنیر دورهم دوتایی با هم توخونه خودتون بخورید البته در همین حدها
 والبته برای تنوعش گاهی کره رو جایگزین پنیر کنید گاهی هم با بربری بخورید وگاهی با تافتون که براورد هزینه زیر 30تومن در ماه برای صبحانه است.
ولی در مورد جمعه ها اولش خواستم بگم که هر جمعه برید خونه فک وفامیل ولی بعدش تو نظرات کارشناسانه به این نتیجه رسیدم که بهرحال ممکنه فک و فامیلتون چتر باشن وبخوان جبران کنن ( مثل یکی از شوهر عمه های من که من همیشه بهش میگم حاحی تا دو سال بعد ازدواح عروس و داماد فقط رفت دارند و مهمونی میرن و امدی در کار نیست ها ولی به زور به توافق 6 ماه بعد از عروسی رسیدیم که بعدش امد هم دارن)که در نتیجه هر چی تو کل هفته پس انداز کردید باید پس بدید پس جمعه ها بهترین جا خونه است البته بعد از اینکه بچه هاتون زیاد شدن و رسیدن به چهارتا اونوقت سعی کنید تا میتونید رفت و امد خانوادگی داشته باشید ضرر که نداره هیچ کلی هم توش منفعت البته بازم تلاش کنید با خانواده های کم جمعیت رفت وامد کنید.
اما در مورد جمعه ها برای ناهار شب قبلش که میرید مهمونی پیشنهادتا با یه قابلمه برید واسه اوردن ناهار جمعه و برای شامش هم، بابا یه روز هفته رو حالا شام نخورید و سبک بخوابید.
خب اگه زرنگ باشید حداقل حداقل سالیانه بیش از دو ملیون پس انداز میکنید والبته به جای اینکه بخواید تا اخر عمرتون پس انداز کنید پول رو بردارید و هر سال عید یه سفر برید خارج یه بار دبی یه عید ایتالیا یه بار اینگیلیس و...والبته اگرم فکر میکنید با این پول نمیشه واسه اونم تز دارم که میشه که هیچ میتونید کلی هم سوغات بیارید.وباز هم در مورد این تز یاد اوری میکنم که بر میگرده به هوش خودتون مثلا به پدرخانم هاتون بگید بابا جون و به مادرخانم ها مادر جون و اینکه عادت کردیم بهتون خانم ها هم همینطور تا میتونن واسه مادر شوهر و پدر شوهر خودشون رو لوس کنن و یادتون نره که هم صلاح این رو میگه و هم اینکه کلی هم ثواب داره خونه پدر و مادر رفتن.
برای اقا پسرها هم توصیه هایی رو دارم که چطور با زن ذلیلی مبارزه کنن و مرد سالاری رو دوباره رواج بدن که بماند برای بعدکه البته از همین جا حلالیت میطلبم چون احتمالا بعدش توسط یه زن شهید میشم
یه چی دیگه از این نظرها هم نذارید که بابا تو چقدر خسیس و نکبتی من به شخصه خیلی هم ادم دست و دلبازی هستم مثلا همین 4ماه پیش با دوستام رفتیم کافی شاپ و یکی یه شیرموزدونه ای 500تومن خریدیم و خوردیم.



+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:58  توسط  محمدرضا  | 

یه نظر برای اینکه سن ازدواج خیلی پایین بیاد(مردونه بخونید تا خوشبخت بشید)

سلام،خوبید؟من همیشه در مقابل این سوال میگم همیشه خوبم ولی اگه این باراندر احوالات من بخواهید بدانید اصلا خوب نیستم.اصلا.چراش بماند! دیشب قبل از خواب داشتم فکر میکردم که بابا ممرضا تو فقط متعلق به خودت نیستی!!بلکه تو متعلق به همه ایی و اگر این فکرها و نظریات تاپی رو که برای رفاه جامعه به سرت میزنه نگی کوتاهی کردی و در برابر آحاد جامعه مسئولی تو چند مطلب پیش وبلاگم گفتم که بابا عشق مال ماها نیست،ماهایی که در آمدمون نهایتا بشه 500که بعد ازدواج با هنر پول پیش واین حرفها 200تومنش هم واسه اجاره بره وبمونه 300که با اون 300هم تازه باید پول اب ،برق،گاز،تلفن،شارژآپارتمان(احتمالا) صبحونه،ناهار،شام و...تامین بشه که اگه کم نیاری هنر کردی واگه تهش هم چیزی بمونه انقدرها نیست که بتونی اززندگیت لذت ببری واگه با عشق هم ازدواج کرده باشی بعد از چند وقت عشق از کله ادم میپره وچشات رو باز میکنی میبینی پیر شدی و خودت رو تو خرج زندگی غرق کردی و دریغ از... واما فکرهای ایکیو سانی من عاقبت به نتیجه رسید و راهی رو پیدا کردم که با همین پول هم بشه ازدواج کرد وتازه کلی هم حال کرد و باز کلی هم پس انداز کرد البته تا حدودی هم بسته به خود ادمها هم داره ولی شدنیه حتما شدنیه این تزشاید به ذهن خیلی ها زده شده باشه ولی از اونجا که طولانی میشه اگه الان بگم بماند واسه پست بعد و شنبه یکشنبه احتمالا 
ولی اگه نظریات پایین باشه مطمنن نخواهم گفت ولی اگه خوندید نظر بذارید ضرر که نداره


+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:35  توسط  محمدرضا  | 

سوتی های وحشتناک من2.

سلام.چند روز پیش یکی از اعضای فامیل خاطره ای رو از من تعریف کرد در مورد اینکه توسن 5سالگی در مراسم خواستگاری داییم کفش های پدر بزرگ مادرم رو برداشته بودم وبرده بودم تو باغ خاک کرده بودم وبعد از خواستگاری همه حیرون ویرون دنبال لنگه کفش پدربزرگ ننه ما بودند که گفتنه این خاطره باعث شد یاد یکی از سوتی های وحشتناک دیگرم تو بچگی بیفتم که هنوزکه هنوزه تو یاد همه اعضای فامیل ما هست و هنوزم گاه گداری گفته میشه ولی قبل از اینکه داستان رو براتون تعریف کنم نیاز به یه مقدمه ای هست که من تو بچگی از اون دست بچه ها بودم که همه اشنایان دور و نزدیک لاقل یه خاطره از عذاب بودن و شیطنت های خفنم به یاد دارن واینکه جایی بند نمیشدم وهرجا میرفتم از درودیوار بالا میرفتم والبته انقدر بچه دوست داشتنی و با نمکی بودم که هر وقت یکی میخواد یه خاطره از بچگیم تعریف کنه میگه انقدر دوست داشتم یه پس کتک مشدی بهت بزنم و با دستهای خودم خفت کنم البته از دوست داشتن هاا
وحالا داستان لنگه کفش که ازتون میخوام مرد باشید و طاقت بیارید وتا اخرش بخونید این داستان رو که خالی از لطف نیست.
بنده یه شوهر عمه دارم که یه جورایی اون زمان کل فامیل وقتی میرفتن خونشون یه گوشه ارام میشستن و زیاد هم حرف نمیزدن وکلا در احوال ان زمان شوهر عمه من که تا همین چند سال پیش خندش رو هرگز ندیده بودم و وحتی یادمه یه بار تو خونشون تلویزیون داشت لورل هاردی رو میداد و یه کلاغ رفته بود تو شلوارگشاد هاردی ودرجای خفن شلوارش هم گیر کرده بود هی داشت این ور و اون ور میشد وهی نوکش میزد تا از شلواره در بیاد وهاردی هم هی بالا و پایین میپرید از درد نوک های کلاغ در... وصحنه فوق العاده خنده داری بود ولی نه فقط من که بزرگتر ها هم جرات خندیدن نداشتن و خوب یادمه شوهر عمه جوری به این صحنه نگاه میکرد که انگار داره مستند حیات وحش رو تماشا میکنها.
والبته حالت فتوژنتیک صورت شوهرعمه یه اخم و جذبه وجدیت خاص داره که نشان ازنداشتن حوصله زیاده  
خلاصه مایی که هرجا میرفتیم زمین وزمان رو به هم میدوختیم خونه این عمه ام که میرفتیم حتی المقدوراروم یه گوشه میشستم واز اونجا که حوصلم سر میرفت گیر میدادم به بابام که بلند شید بریم که شوهر عمه از این گیر دادن ما قاطی کرد وگفت خودت برو اینا هستن و منم ناراحت که بابام بهم محل نذاشت به حالت قهر از خونه اومدم بیرون 
جلو در که رسیدم کفش های نو بابام بهم چشمک زد اخه عید بود و معمولا هم کلا ما فقط یه بار در سال میرفتیم اونجا و با حالت ناراحتی یه لنگه کفش بابام رو برداشتم و با خودم بردم جلو در،اونجا یه آب لجن بود حسابی اونجا شستمش و یه خرابه بغل خونه عمه ام بود بردم اونجا هم حسابی مالیدمش به خاک های اونجا و روش بالا و پایین پریدم وخلاصه با گوه یکی کردم کفش رو و پیروزمندانه برگشتم جلو در خونه...ا.
چند دقیقه بعد بابا و ننه وعمه و شوهر عمه ما اومدن جلو در خونه ومن تا بابام رو دیدم با غیظ(به قول کا شی ها) گفتم ها ها ها کفشت رو بردم انداختم دورکه یهو باباهه یه نگاه به کفشاش کرد و بعد جفت کفشاش رو پوشید،در حالی که داشتم دو تا شاخ تو سرم در میاوردم که چی شد چطور شد یهو صدای خفن شوهر عمه که رو به من فریاد زد لنگه کفش من کوش؟؟؟ فهمیدم چه گوهی خوردما.

با همون اخم های تو هم رفته رو کرد به من که بدو برو کفش بیار ببینم 
در حالی که تو بهت فرو رفته بودم که حالا چه غلطی کنم
تو دلم گفت ذکی ای کاش فقط قایمش کرده بودم
برای اولین بار تو عمرم معنی ترس رو به معنی واقعی کلمه درک کردم و با ترس ولرز رفتم لنگه کفش شب عید شوهر عمه رو که فقط نامی از کفش داشت رو اوردم و با وحشت که الانه که کفش رو ببینه و درجا خفمون کنه خیلی اروم گذاشتم جلو پای همه جلو در...
ووقتی همه نگاهشون به کفش افتاد از جمله ننه وبابا و عمه من زیرلب گفتن خدا به خیر کنه
اخه بدبختی دیگرم این بود که اون لحظه همه فکر کردن من از عمد کفش های شوهر عمه رو داغون کردم
دقیقا این جمله رو شوهر عمه با اون اخمهایی که بزرگترها هم ازش میترسیدن چه برسه به بچه ها فریاد زد بچه بی ادب بیشعور
بدبخت ننه و بابای ما که نمیدونستن از خجالت گریه کنن یا بخندن
خوب یادم نمیاد که چجوری از مهلکه فرار کردم ولی خب خلاصه اون روز هم گذشت ولی هنوز که هنوزه همه فامیل اندر خم یه کوچه اند که شوخی شوخی با فلانی هم شوخی
البته گذر زمان ادمها رو تغییر میده و الان شوهر عمه من هر وقت من رو میبینه با خنده میگه فقط کارخونه کود سازی راه انداختی ها!!!ا
البته اوایل فکر میکردم این جمله یه تعریف ولی بعد فهمیدم ربطش به دستشویی رفتنه که الان خونه عمم اینا علاوه بر اروم بودن جرات دستشویی رفتن و فعال کردن کارخونه کود سازیم رو هم ندارم...ا


+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:35  توسط  محمدرضا  |